می آیی
مکث می کنی
روی نیمکت خالی روبرویت می نشینی
یک قطره اشک از چشمانت به روی زمین می افتد
بلند می شوی
مکث می کنی
می روی
...
کات
دیگر خبری از آن احساس سنگینیِ حوالی قفسه سینه نیست
فقط افسوس مانده است
افسوس
در این کویر محزون صدای بال زدنی می آید
شاید پرنده ای باشد که از دست صیاد می گریزد
یا عقابی که اوج می گیرد به سمت اعماق آسمان
صدای افتادن قطره ای آب به گوشم می رسد
شاید کسی در آغوش تنهاییش گریان است
یا شاید ابری دلش به حال تشنگی بیابان سوخته و می بارد
در سکوت این بیابان ، صدای خنده ای می شنوم
شاید مردی با کت و شلوار سیاه و عینک آفتابی بر فراز پیکری بی جان می خندد
و شاید هم مادری از شوق به دنیا آمدن کودکش خندان است
....................................
من تک درختی هستم که ریشه دوانده ام در این بیابان بی آب و علف . زنده ام با آرزوهایم و صداهایی که به من می گویند روزی پرنده ای بر روی شاخه هایم لانه خواهد کرد و بارانی خواهد بارید که برگ های تشنه ام را جلا خواهد داد و کودکانی می آیند که با خنده در زیر سایه ی برگهایم بازی خواهند کرد...
و من صبر میکنم ، صبر می کنم برای آن روز ، برای روزی که شاید بیاید و شاید هم نه !