تبليغاتX
KIDNAPPED

می آیی

مکث می کنی

روی نیمکت خالی روبرویت می نشینی

یک قطره اشک از چشمانت به روی زمین می افتد

بلند می شوی

مکث می کنی

می روی

...

کات

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 21:40  توسط Sohora  | 

 

دیگر خبری از آن احساس سنگینیِ حوالی قفسه سینه نیست

فقط افسوس مانده است

افسوس

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 20:10  توسط Sohora 

 

در این کویر محزون صدای بال زدنی می آید

شاید پرنده ای باشد که از دست صیاد می گریزد

یا عقابی که اوج می گیرد به سمت اعماق آسمان

 صدای افتادن قطره ای آب به گوشم می رسد 

شاید کسی در آغوش تنهاییش گریان است

یا شاید ابری دلش به حال تشنگی بیابان سوخته و می بارد

در سکوت این بیابان ، صدای خنده ای می شنوم

شاید مردی با کت و شلوار سیاه و عینک آفتابی بر فراز پیکری بی جان می خندد

و شاید هم مادری از شوق به دنیا آمدن کودکش خندان است

....................................

من تک درختی هستم که ریشه دوانده ام در این بیابان بی آب و علف . زنده ام با آرزوهایم و صداهایی که به من می گویند روزی پرنده ای بر روی شاخه هایم لانه خواهد کرد و بارانی خواهد بارید که برگ های تشنه ام را جلا خواهد داد و کودکانی می آیند که با خنده در زیر سایه ی برگهایم بازی خواهند کرد...

و من صبر میکنم ، صبر می کنم برای آن روز ، برای روزی که شاید بیاید و شاید هم نه !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 23:41  توسط Sohora  |