حس می کنی سکسی شدی؟روی موجای مکزیکویی؟
فعلا بزن از کوچه بغلی برو گشت ارشاد نگیرتت ![]()
چون بعضی وقتا قادر نیستم بگم چقدر ازت بدم میاد ، مجبورم با خیلی خیلی اغراق بگم دوستت دارم.
پ.ن:آدما گاهی اوقات چقدر کسل کننده و خواب آور میشن ، مثل الان.
در این غروب غمگین در کناری می نشینم و شروع می کنم به ترسیدن
ترسیدن از روزهایی که گذشته اند و روزهایی که قرار است بیایند
می ترسم از خاطراتی که دستهایشان از زیر خروارها خاکستر بیرون مانده است
می ترسم از جاده ی پیچ در پیچ زمان که نمی دانم در پشت هر پیچش چه چیز به انتظارم نشسته است
می ترسم از باختن دوباره در قمار زندگی و باختن هرآنچه بارها باخته ام
می ترسم از تمام شدن
می ترسم از این صدایی که مدام در ذهنم می گوید "یک روز دیگر هم گذشت"
می ترسم از آدمهایی که کنارم می ایستند ، می خندند و با اطمینان دست دراز می کنند و سپس محو می شوند
و سپس بلند می شوم و راه می افتم به سمت غروبی دیگر
از پس پنجره ی خیس اتاقم
چشمهایم پی آمدنی از تو می گردند
نگاهم می رود سوی هر رهگذر خسته که از کوچه ی تاریک دل من می گذرد
من تو را می جویم
در میان خاطره ای بی رنگ و لعاب
در فراسوی هر حادثه ی تکراری
درون عالم وهم و خیال
به امید آن که شاید
تو هم آن سو پی من می گردی
فارغ از دغدغه ها
تو هم آن سو دم به دم
نگاهت می رود سمت هر رهگذر باران زده ی بی نام و نشان
تو هم آن سو پی من می گردی
پر امید و بی هراس از همه چیز
و چه شیرین است طعم این رویای محال
یه سیگار روشن کن و بدش به من ... بهت نشون میدم دود شد و رفت هوا یعنی چی.
نه من آرام فریاد زدم
نه گوش تو مشکلی داشت
ایراد از فاصله ها بود