تبليغاتX
KIDNAPPED
 

حس می کنی سکسی شدی؟روی موجای مکزیکویی؟

فعلا بزن از کوچه بغلی برو گشت ارشاد نگیرتت 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 17:38  توسط Sohora 

 

 

چون بعضی وقتا قادر نیستم  بگم چقدر ازت بدم میاد ، مجبورم با خیلی خیلی اغراق بگم دوستت دارم.

پ.ن:آدما گاهی اوقات چقدر کسل کننده و خواب آور میشن ، مثل الان.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 15:40  توسط Sohora 

 

در این غروب غمگین در کناری می نشینم و شروع می کنم به ترسیدن

ترسیدن از روزهایی که گذشته اند و روزهایی که قرار است بیایند

می ترسم از خاطراتی که دستهایشان از زیر خروارها خاکستر بیرون مانده است

می ترسم از جاده ی پیچ در پیچ زمان که نمی دانم در پشت هر پیچش چه چیز به انتظارم نشسته است

می ترسم از باختن دوباره در قمار زندگی و باختن هرآنچه بارها باخته ام

می ترسم از تمام شدن

می ترسم از این صدایی که مدام در ذهنم می گوید "یک روز دیگر هم گذشت"

می ترسم از آدمهایی که کنارم می ایستند ، می خندند و با اطمینان دست دراز می کنند و سپس محو می شوند

و سپس بلند می شوم و راه می افتم به سمت غروبی دیگر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 16:40  توسط Sohora  | 

 

از پس پنجره ی خیس اتاقم

چشمهایم پی آمدنی از تو می گردند

نگاهم می رود سوی هر رهگذر خسته که از کوچه ی تاریک دل من می گذرد

من تو را می جویم

در میان خاطره ای بی رنگ و لعاب

در فراسوی هر حادثه ی تکراری

درون عالم وهم و خیال

به امید آن که شاید

تو هم آن سو پی من می گردی

فارغ از دغدغه ها

تو هم آن سو دم به دم

نگاهت می رود سمت هر رهگذر باران زده ی بی نام و نشان

تو هم آن سو پی من می گردی

پر امید و بی هراس از همه چیز

و چه شیرین است طعم این رویای محال

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 1:39  توسط Sohora  | 

 

یه سیگار روشن کن و بدش به من ... بهت نشون میدم دود  شد و رفت هوا یعنی چی.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 20:48  توسط Sohora 

 

 

نه من آرام فریاد زدم

نه گوش تو مشکلی داشت

ایراد از فاصله ها بود

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 18:46  توسط Sohora