جای من اینجا نیست
جای من ، کُنج اتاقم وره دل تنگی و آن تنهاییست
که در آن نور ندارد جایی
جای من پاقدم تک تکِ این ثانیه هاست
که مقدر شده است
روی این منحنی بسته و پر بیم و هراس
تا ابد دور بگیرند و توقف نکنند
جای من شاید آنجا باشد
کفِ آن دریاچه ی مغرور و مخوف
که از ترس تبخیر شدن یخ زد و مرد
جای من هر کجا باشد
اینجا نیست
........
پ.ن:من شاعر نیستم.
این چه داستانیست که...
بی تو تنهایم و با تو تنهاتر
بی تو غمگینم و با تو شاد نیستم
بی تو آشفته ام و با تو سرگردان
بی تو می ترسم از با تو بودن و با تو می ترسم از بی تو بودن
و هرگز نخواهم فهمید که کدام یک بهتر است...با تو یا بی تو بودن
به ما یاد می دهند به نیمه ی پر لیوان بنگریم ، کسی نیست که بگوید تکلیف نیمه ی خالی آن چیست؟
بگذریم از لیوانهایی که در آنها هیچ آبی نیست.
تو مرا میجویی؟
پس بیا به تیمارستان دنیا
ناحیه آسیا
ساختمان ایران
طبقه ی تهران
اتاق تجریش
و مرا خواهی یافت.
البته اگر می گذارند از اتاقت بیایی بیرون.
خسته
تنها
گمشده
مثل تو
...
افسوس از آن که فرداها ، امروزهایمان دیروزهاست.
حتی پرنده ها هم دیگر چشم انتظار دستهایی نیستند که برای آن ها دانه بپاشد.
ملکه ی برفی هم حسابی سرش با جمع کردن خورده شیشه های آینه اش از چشم این و آن گرم است.
این روزها همه چیز یخ زده است.
حتی دستهای همیشه گرم تو!
پ.ن:"یه آدمی که گم شده" ی عزیز که برای من نظر خصوصی گذاشته بودی کسی که گم شده باشه و بخواد گم شده بمونه هیچ وقت نظر نمیده.خوشحال میشم بدونم کی هستی.
پ.ن:این دو روزی که گذشت بعد از یک ماه فعالیت و یک بند بیرون بودن،دو روز ۲۴ ساعت خالص بیکار بودم که خیلی بهم چسبید.اینقدر بیکار بودم که تقریبا یه سیزن کامل از سریال لاست رو دیدم.
این را پررنگ تر می نویسم تا پررنگ تر یادم بماند
یادم بماند که تلاش کردم
یادم بماند که چگونه شروع و چگونه تمام شد
یادم بماند احساسم را
یادم بماند احساس پررنگم را که به لطف پاک کن ارزان قیمتم هیچ وقت کامل پاک نشد
یادم بماند تو را
یادم بماند من را
اما هرگز سعی نمی کنم ما را به خاطر بسپارم
و کم رنگ در گوشت می گویم خداحافظ