بعد هم تنها بنشینی روی صندلی زهوار در رفته ی کوپه ات و گوش کنی به صدای تلق تلوق مداوم قطار...
الان شبانه روز به لولو لعنت می فرستم که چرا نیومد و منو نخورد.
چرا ما آدما اینقدر ضعیف آفریده شدیم؟بعضی وقتا هیچ کاری از دستمون برنمیاد ، اتفاقات مثل برگای سبزه درختا کارشون میکشه به پاییز و بعدم زمستون ، تو هم با هر زمستونی که میاد و میره زردتر و زردتر میشی.
خودتو گول نزن نگو همه چی خوبه.خوب میفهمی و میدونی که منظورم چیه.
من زیاد اهل حسادت نیستم ولی همیشه به آدمای خوشبین حسودیم میشه اینکه چطور میتونن تویه لیوان شکسته که هیچ آبی توش نیست بگردن دنبال نیمه ی پر لیوان.
وای که این روزا چقدر داره تند میگذره و ماها قدرشون رو نمیدونیم.چقدر الکی چیزایی که داریم رو از دست میدیم و دل کسایی که دوستمون دارن و دوستشون داریم رو میشکنیم.
هممون فکر میکنیم که چقدر بارمونه ولی هیچی حالیمون نیست. مینازیم به اطلاعاتمون که کپی برابر اصل ویکی پدیاس یا کتاب فلانی و فلسفه ی فلانی.
نمیدونم باید چیکار کنم...
واقعا نمیدونم چیکار کنم با خودم و آدمای دور و ورم.
پ.ن:با تو نیستم.
تو دوست داشتی من نقش پروانه را بازی کنم و تو برایم حکمِ شمع را داشته باشی.
نمی توانستم پروانه بودن را قبول کنم...می خواستم شمع باشم و تو برایم پروانه باشی.
آنقدر زود سوختیم که معلوم نشد چه کسی شمع بود و چه کسی پروانه.
از کجا باید شروع کنم؟اصلا نمیدونم میخوام چی بگم ، یا باید چی بگم!نمیدونم کسی هست که گوشی واسه شنیدن داشته باشه یا نه.میخوام این پستمو خطاب به خیلیا بنویسم ، خیلیا که خیلی خوب منو میشناسن.خیلیا که خیلی چیزا یادشون رفته و سرشونو مثل یه کبک کردن زیر برف.میخوام تو این نوشته فریاد بزنم ، آهای کسی که عاشقت بودم دیدی کار ما به کجاها رسید؟اگه سگ داشتی با سگت صمیمیتر بودی یا با من؟
میخوام داد بزنم تویی که ادعای رفاقتت میشد وقتی که بهت احتیاج داشتم کجا بودی؟اصلا بودی؟اصلا اگه بودی چیکار میخواستی بکنی؟
دلم میخواد اینجا دیگه اون پسر خونسردی نباشم که همه از رو شوخیها و تیکه هایی که میندازه بگن وای این چقدر الکی خوشه...چطور میتونی به من بگی الکی خوش وقتی میای اینجا و میبینی تو درون من چی میگذره؟
دیگه نمیخوام کمک کنم.بسه هرچقدر کمک کردم و به جاش یه مشت خوابوندن تو صورتم.
یه آدم چقدر میتونه احمق باشه؟وقتی بهت میگن گشتم نبود نگرد نیست.چرا دستتو تا کتفت فرو میبری تو لجن؟
دیگه نمیتونم آروم و ساکت باشم.دیگه نمیتونم ادای آدمای خونسرد و خوشحال رو در بیارم.دیگه نمیخوام مثل یه اسب روم شرط بندی کنن.
بعضی آدما چرا هستن؟چه فلسفه ای باید برای وجود داشتن یه آدمی که از درون سیاه شده وجود داشته باشه؟
چرا من حالم از تو بهم میخوره؟چرا دوست دارم نابودت کنم اما دو دقیقه بعد نسبت بهت احساس ترحم پیدا می کنم؟
این چه دنیاییه که وقتی عاشق میشی باید منتظر باشی که دلت بشکنه؟این چه دنیاییه که باید بدویی و بدویی تا برسی به نقطه ی شروع؟
من پوچ گرا نیستم.من از طبیعت لذت میبرم از سفر کردن لذت میبرم از حرف زدن با بعضی آدما لذت میبرم من از خیلی چیزا لذت میبرم.ولی وقتی دست و پاتو ببندن چه فرقی میکنه تو از چی لذت ببری و از چی لذت نبری؟چقدر باید دلت رو به چیزای مسخره و الکی خوش کنی؟چقدر باید خودتو گول بزنی و توی ملودیه آهنگایی که گوش میدی سفر کنی؟چقدر با شیرینیه چیزای کاذب سعی کنی تلخیه حقیقت رو بپوشونی؟آخرش که چی؟
آخرش که چی؟
آخرش که چی؟
نیا به من بگو خدا فلان خدا بهمان.نیا به من بگو میری جهنم.نیا به من بگو این حرفا کفره.تویی که ادعای با خدا بودنت میشه.تا حالا چقدر زدی زیره حرفای خدا و قرآنت؟اصلا آمارش دستت هست؟
آخه جواب این سوالارو کی میخواد بده؟وقتی بمیرم قراره جوابشون رو بگیرم؟اون موقع به چه دردم میخوره؟
چرا یکی یهو صد و هشتاد درجه میچرخه؟چرا آدما احساسشون رو بهونه میکنن برای تسلط داشتن؟
چرا بعضیا ادای اندیشمندای روشن فکر رو در میارن در حالی که اندازه ی یه باکتری هم نمیفهمن؟چرا بعضیای دیگه که خیلی بیشتر از باکتری میفهمن خام اینجور آدما میشن؟
چرا هپی اندینگ فقط ماله فیلما و کتاباس؟چرا آدما همه ادای خرسای مهربون رو در میارن ولی اگه پاش بیوفته از خونِتم نمیگذرن؟
من خیلی رذل و کثیفم...من خیلی پَستم.ولی به خودت نگاه کردی؟به آدمای دور و ورت نگاه کردی؟
سرم داره گیج میره از اینهمه علامت سوالایی که تو ذهنم تلنبار شده...سرم داره گیج میره از اینهمه آدمایی که میان و میرن و به هیج جا هم بر نمیخوره.
آخرش که چی؟
کسی هست که این حرفارو به گوش خدا برسونه؟
یکی بهش بگه اینا فقط حرفای من نیستن.
یکی پاشه امضا جمع کنه تا بفرستیم برای خدا.
دیشب وقتی با سه تا از بهترین دوستام روی یکی از تپه های پارک ملت دراز کشیده بودیم و توی اون هوای خنک ستاره هارو رصد می کردیم و در مورد ماورا الطبیعه حرف می زدیم یکی از این لحظات رو تجربه کردم.
پ.ن:دیگه کاملا به این نتیجه رسیدم که نباید از جایی که فعلا توش قرار داری گله کنی باید کار خودت رو بکنی و بزاری که دنیا تو رو با اتفاقاتی که اصلا پیش بینیشون نمیکنی شگفت زده کنه.