برگ درختان سبز را ببین که در زیر هجوم قطرات باران چه زیبا می رقصند و آواز می خوانند با اینکه می دانند پاییز به زودی آن ها را بر روی زمین خواهند انداخت و چیزی به جز صدای خش خش آنها که زیر پای رهگذران خرد می شوند باقی نخواهد ماند.
ببین ابرها به همان سرعتی که می غرند و نعره می کشند، چگونه اشک می ریزند و یکدیگر را در آغوش می گیرند.
اینها را ببین و باز هم چشمانت را ببند ،کوری علاج ندارد!
موسیقی باد را چه ، آن را هم نمی شنوی؟
وقتایی که صداهای اطرافم اونقدر در هم و برهمن که نمیدونم به کدومشون باید گوش بدم...
این سوال تو ذهن من شکل میگیره:
من واقعا متعلق به کجام؟
پ.ن:با اینکه هنوز شاه داف سهروردی زیر پام سجده نکرده کم کم دارم به خودشیفتگی می رسم.
پ.ن:وقتی هیچی جواب نمیده ،انیگما جواب میده...تا فول آلبوم انیگما هست ، زندگی باید کرد.
پ.ن:یادش بخیر از این پ.ن چقدر خاطره داریم!
می خندیم ، بلند و بلندتر تا مبادا بشنویم صدای فریاد درونمان را.
حرف می زنیم ، مانند وز وز مگسی بی پایان ، بی معنی.
می کُشیم ، با اشتیاق یک کودک برای آتش بازی.
از یاد می بریم ،ساده ها را سخت و سخت ها را ساده.
خو می گیریم ، با هر چیز و ناچیز...با هر کس و ناکس.
آن وقت می گوییم خداوند مرده است.
کاشکی می شد همه چیز را نوشت . دردها را ، غم ها را ، اشک ها را ...
کاشکی تو اینجا بودی ، کاشکی می دیدی با آن چشمان تمام بسته ات ...
کاشکی من ، من نبودم و تو ، تو نبودی و کاشکی جای دیگری بود ، جایی بهتر ...
کاشکی اشک هایم موسیقی داشت ، کاشکی می فهمیدی چشمانم برای تو آواز می خوانند ...
کاشکی حرفهایم قشنگ تر بود و صدایم رسا تر ، کاشکی گوشهایت را نمی گرفتی و می شنیدی صدای فریاد خاموشم را ...
در ورای هر آنچه که هست
چیزی نیست
جز چیزهایی که بوده
و در ورای آن نیز
فضاییست خالی
که هرگز پر نخواهد شد
http://www.fileden.com/files/2008/4/9/1858486/Morandi%20-%20Angels.mp3