تبليغاتX
KIDNAPPED
دست و صورتم را زیر آب سرد با صابون می شویم...تمیز می شود.

بدنم را با آب ولرم زیر دوش حمام می شویم...تمیز می شود.

موهایم را با شامپو خوب ماساژ می دهم و بعد زیر آب داغ می شویمش...تمیز می شود.

ذهنم را با حرفهای عاشقانه ای که به تو زده ام می شویم...تمیز می شود.

قلبم را با یادت می شویم...تمیز می شود.

یادم می افتد چند سالیست که مرده ام.

کاشکی شستشو برای مردگان هم تعریف  می شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 13:21  توسط Sohora  | 

مشکلی نیست رِفیق...همه چی خوبه!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 15:58  توسط Sohora 

من همان دلقکی هستم که به من می خندید.

من همان دلقکی هستم که در سیرکِ زندگی کار میکنم.

همان دلقکی که با گریم ماهرانه ی دیگران نیشش تا بناگوش باز شده است.

همان دلقکی که اگر شوخیش بی مزه باشد همه به سمتش تخم مرغ و گوجه فرنگی گندیده پرتاب می کنید.

همان دلقکی که مجبور است دوست دلقکش را مسخره کند تا شما آدمهای ابله به شوخی بی نمک آن دو بخندید.

و نمایش آغاز می شود...

نمایش امشب من با تمام شب ها متفاوت است...امشب من برهنه بر روی صحنه می آیم...شما ابله ها به من میخندید چون فکر میکنید این هم جزوی از نمایش است.دیگر خبری از آن دهان تا بناگوش باز شده نیست اما چه کسی اهمیت می دهد؟مهم اینست که مجری برنامه چند لحظه پیش گفت" و این هم دلقک بزرگ..."

ـ من یه دلقکم.

ـ میدونیم ابله...نمایشتو اجرا کن.

ـ من یه دلقکم.

ـ باید به این شوخیه بی نمکت بخندیم؟

ـ من یه دلقکم.

ـ هووووووووووووووووو

از سالن نمایش بیرون میروم و با لیوان های نوشابه و بطری های خالی آب بدرقه میشوم.

من همان دلقکی هستم که باید باشم.

و شما دلقکهایی هستید در لباس انسانها

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 2:0  توسط Sohora  | 

به تو نگاه میکردم;با عجز و التماس...با ناله و تمنا و تو تنها به من میخندیدی!

دستانم را به سویت دراز میکردم و از صمیم قلب از تو میخواستم که به حرفهایم گوش دهی اما تو همچنان به خندیدنت ادامه میدادی!

اشکهایم آرام آرام از روی گونه هایم به پایین سرازیر میشد اما تو هرگز ار خندیدن دست برنمیداشتی!

از تو روی برگرداندم و دیگر چیزی نخواستم و چیزی نگفتم اما تو صدای خنده ات را از پشت سر بدرقه ی راه من کرده بودی...

حالا من هم یاد گرفته ام که بخندم.

یاد گرفته ام وقتی کسی به سراغم آمد و التماس کرد به او بخندم زیرا دیگر معنی التماس را از یاد برده ام.

هنگامی که دستانش را به سوی من دراز کرد او را با انگشت نشان دهم و بگویم منظور این ابله از این دلقکبازیها چیست؟و از ته دل به او بخندم.

وقتی اشک ریخت و گریه کرد باز هم به او بخندم چون طعم شور اشک را بر روی زبانم فراموش کرده ام...

من زندگی را فراموش کرده ام و در قبال آن یاد گرفته ام که بخندم و این را مدیون تو هستم خدایا که هنوز هم به حماقت من میخندی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 15:30  توسط Sohora  |