تبليغاتX
KIDNAPPED
 

چراغِ اتاقِ مربع شکل را که هیچ تابلویی روی دیوارهایش آویزان نیست روشن می کنم و واردش می شوم.

مدادِ روی میزِِ چوبیِ مستطیلی شکل را برمی دارم و بی هدف خطی صاف بر روی کاغذِ سپید روبرویم می کشم...

لحظه ای بعد کاغذِ سپید با خطِ صافی روی آن مچاله شده پرتاب می شود سمتِ سطل آشغال گوشه اتاق!

کاغذِ سپیدِ دیگری بر می دارم و خطِ صافی روی آن می کشم.

مچاله اش می کنم و پرتابش می کنم توی زباله دانِ اتاق.

خطی صاف بالای کاغذ سپید ... سطل آشغال

خطی صاف مرکز کاغذ سپید ... سطل آشغال

خطی صاف پایین کاغذ سپید ... سطل آشغال

....

کاغذها که تمام می شود از اتاقِ مربع شکل که هیچ تابلویی روی دیوارهایش آویزان نیست  بیرون می روم تا با لیوانی آب عطشم را که بر اثر کشیدنِ خط های صافِ بیشمار ایجاد شده است فرونشانم.

بیرون اتاق چشمم می افتد به تابلوی نقاشی بیضی شکلِ ارزان قیمتی که روی آن خطی اریب کشیده شده است.

به سرعت به اتاقِ مربع شکل که هیچ تابلویی روی دیوارهایش آویزان نیست برمیگردم تا اینبار شانسم را با کشیدن خطی اریب امتحان کنم؛ اما دیگر کاغذ سفیدی برایم باقی نمانده است.

با خود می گویم فردا بسته ای کاغذ جدید خواهم خرید و اینبار دیگر فکرم را بر روی خطوط صاف متمرکز نخواهم کرد.

.....

چند روز بعد در گوشه ی اتاقِ مربع شکل که هیچ تابلویی روی دیوارهایش آویزان نیست ، کاغذِ سفید و دست نخورده ای پیدا می کنم.

با خوشحالی آن را روی میزِ چوبی مستطیلی شکل می گذارم.

مداد را برمیدارم اما هرچه فکر می کنم به خاطر نمی آورم که قرار بود چه چیزی را نقش بزنم...

 دور اتاق مربع شکل که هیچ تابلویی روی دیوارهایش آویزان نیست قدم می زنم و بر می گردم پشتِ میز.

مداد را برمیدارم.

خطی صاف بر روی کاغذ سپید ... سطل آشغال

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 21:57  توسط Sohora  | 


نت های آرامش بخش ؛

من چند وقت است وارونه شده ام

لطفا مرا درک کنید

نت های آرامش بخش ؛

هر روز خطوط اطرافم کوچکتر می شود و دست و پاهایم درازتر و بدقواره تر

مرا اینجا تنها نگذارید

نت های آرامش بخش ؛

مگر قرار نبود صدای گوش خراش مرا در کش و قوس و فراز و نشیب هایتان گم کنید؟

پس چرا وقتی نوبت به من می رسد همه ساکت می شوید؟

نت های آرامش بخش

نت های آرامش بخشِ دروغگو ؛

من دیگر نمی توانم زندانی خطوط باشم

و هرگز به هارمونی با شما نت های آرامش بخش دروغگو فکر نخواهم کرد

...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 15:1  توسط Sohora  | 


رویاهایی که برخلاف تلاش هایت از دست می رود یا تبدیل می شود به کابوس هایت و یا پلی می شود برای دستیابی به رویاهایی ارزشمندتر.

انتخاب با خودِ توست ...

پ.ن:یه عذرخواهی به همه کسایی که اینجارو می خونن به خاطر دیر به دیر آپ کردن اینجا بدهکارم ... دلیلم واسه این چند وقت که موجهه! حدس می زنم فکر  همتون مثل فکر من , حالا کمتر یا بیشتر درگیر باشه...سعی می کنم دوباره وبلاگ رو به روال عادیش برگردونم.



+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 12:15  توسط Sohora  | 


شب سردي است ، و من افسرده.
راه دوري است ، و پايي خسته.
تيرگي هست و چراغي مرده.

مي كنم ، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سايه اي از سر ديوار گذشت ،
غمي افزود مرا بر غم ها.

فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهاني.

نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر ، سحر نزديك است:
هردم اين بانگ برآرم از دل :
واي ، اين شب چقدر تاريك است!

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
صخره اي كو كه بدان آويزم؟


مثل اين است كه شب نمناك است.
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من ، ليك، غمي غمناك است ...

سهراب



+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 1:11  توسط Sohora 


دیشب, هنگامی که پتوهایمان را تا زیر چانه هایمان بالا می کشیدیم و احساس امنیت محض به ما دست داده بود هرگز فکرش را نمی کردیم که آن شب فرقی با شب های گذشته و آینده مان داشته باشد.در واقع آنقدر مجذوب گرمای اتاق و سنگینی پتوی رویمان شده بودیم که فکرش را هم نمی کردیم چیزی آرامش خواب نازنینمان را به هم بزند.

وقتی انگشتان نازک و خوش ترکیب خواب پلک هایمان را آرام آرام و با حوصله می بست متوجه سایه ای که از در اتاق به درون خزید نشدیم....نه نشدیم زیرا حواسمان بیشتر از این ها پرت بود.

سایه آرام و با حوصله به درون خزید و در گوشه اتاق جا خوش کرد...عجله ای نداشت؛می دانست  به اندازه ی یک عمر برای انجام خواسته هایش فرصت دارد.

زیر زیرکی خندید اما خنده اش نه صدایی داشت نه حالتی را در چهره ی نداشته اش منعکس می کرد...

و سایه شروع کرد به بزرگ شدن و آن قدر بزرگ شد که تمام فضای اتاق را در برگرفت و حتی اگر چشمانت را که هم اکنون خواب آلوده بودند باز می کردی چیزی احساس نمی کردی چون در تاریکی مطلق ِ شب کنجکاوی برای دیدن سایه ها بی معنیست.

دیشب وقتی خواب بودیم چیزی در قلب هایمان فرو رفت و ذهن هایمان را محدود کرد , عشق هایمان را به چالش کشید و روزهایمان را تکراری کرد روزهایمان را کوتاهتر و شب هایمان را تاریک تر کرد... گوش هایمان را ضعیف و دهان هایمان را آلوده کرد و ما هیچ چیز را احساس نکردیم درست مانند جذب شدن یک قرص خواب آور توسط بدن ما این ها را جذب کردیم و پذیرفتیم و از آن تنها احساس سرگیجه ای که گاه و بیگاه به سراغمان می آید باقی ماند.

شاید عده ای از ما وقتی فردا از خواب بیدار شدیم احساس ضعف می کردیم یا احساس می کردیم اتفاق بدی افتاده است اما بیشتر ما حتی این احساس را هم در درونمان نداشتیم...

                                               ******************************

و حالا خیلی از دیشب گذشته است شاید روز ها و هفته ها و سال ها از دیشب گذشته باشد.دیشبی که هیچ روز خاصی در تقویممان نیست.دیشبی که هیچ کس یادش نمی آید کی بوده است و حتی عده ای آن را انکار می کنند.

دیشب شبی بود که انسانها راه خود را گم کردند و روحشان را پیش از خود به بیراهه فرستادند.

دیشب شبی بود که سایه ها روح و قلب دیوانگان تاریخ را تسخیر کردند.

دیشب شبی بود که حوا میوه ی ممنوعه را لمس کرد و انسان از اوج ملکوت به منجلاب زمین کشیده شد.

و حال حتی با کمک پانویس تقویم ها هم نمی توانیم دیشب خودمان را پیدا کنیم.




+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:13  توسط Sohora  | 

 

بوی تازگی میاد ... کافیه دو دقیقه تو خیابونا نفس بکشی تا احساسش کنی...دیگه کسی به تیک تیک عقربه های ساعت گوش نمیده چون کارای مهمتری برای انجام دادن هستن.

عید نوروز چیز جدیدی نیست...یه بهونس برای نو شدن ٫ برای در اومدن از سکون.

به بهونه ی عید اتاقت رو تمیز و مرتب می کنی چه اهمیتی داره که بعدا دوباره به هم میریزه و کثیف میشه؟

به بهونه ی عید لباس نو می خری چه اهمیتی داره که چند روز بعد باید بندازیشون کنار؟

به بهونه ی عید کدورت رو با دوستات و خانوادت میزاری کنار چه اهمیتی داره که پس فردا دوباره میزنید تو سر و کله هم؟

سره سفره ی هفت سین به خودمون قول میدیم خیلی کارا بکنیم و خیلی کارا نکنیم چه اهمیتی داره که سرشون بمونیم یا نه؟مهم اینه که اون لحظه با تمام وجود به خودمون قول میدیم.

بخند

با خودت آشتی کن

اگه دیشب خاطرات بدت رو تو  آتیش نسوزوندی تا فردا بیشتر وقت نداری.

نو شو باشه؟

امسال بازم سال نو رو جشن می گیریم چه اهمیتی داره که فردا چه اتفاقی قراره بیافته؟

شاید امسال وقتش باشه هممون به قولای یواشکی که به خودمون میدیم عمل کنیم نه؟

عید همتون مبارک

پ.ن:این آهنگ رو فوق العاده دوست دارم که البته ربطی به محتوای پستم نداره لیریکش رو هم میتونید توی ادامه مطلب پیدا کنید.               

       Daft Punk -Digital Love                                                                       


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 2:10  توسط Sohora  | 

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.



افتادن قطره ای کوچک  بر روی دریاچه ای بزرگ برای به هم زدن آرامش ِ دریاچه کافیست.

چه کنم که بر روی دریاچه ی کوچک دلم باران می بارد؟





+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 14:50  توسط Sohora